جنبش مشروطه
بست شاه عبدالعظیم و خواست عدالتخانه
شاهنشاهی
آذر ۲۴۶۴
میلادی
دسامبر ۱۹۰۵
خلاصه
علاءالدوله به پای بازرگانان قند چوب زد. دو سید و جمعی به شاه عبدالعظیم رفتند. خواست عدالتخانه بر زبان آمد. شاه پذیرفت و کوچندگان برگشتند. عینالدوله کارشکنی کرد و آتش خاموش نشد.
زمینه
چوب تجار قند، عکس نوز، فروش دختران قوچان و وامهای روس بازار تهران را به این نتیجه رساند که تظلم فردی به حاکم ولایت بیثمر است. سید محمد طباطبایی و سید عبدالله بهبهانی خواست را از عزل یک وزیر به تأسیس عدالتخانه بردند. بست شاهعبدالعظیم هجرت صغری است: علما از شهر بیرون رفتند تا شاه را ناچار به دستخط کنند. دستخط آمد و عینالدوله آن را نکشت، اما اجرا نکرد. از همان نقطه نامهٔ طباطبایی به شاه نوشته شد، رشدیه تبعید شد، و راه هجرت کبری به قم باز گردید. گفتار سیزدهم تا نوزدهم همین زنجیر را از تعرفهٔ نوز تا نطق احتشام میکشد. کسروی این ماه را با هجرت صغری یکی میداند.
چه رخ داد
۱. تحصن یکماهه و دستخط عدالتخانه
دو سید با همراهی تجار و طلاب به حرم شاهعبدالعظیم رفتند. خواست نخست خرد بود: علاءالدوله، ظفرالسلطنه، نوز، تولیت، گاریچی، تمبر. باغ میکده سطر مشورتخانهٔ ملی را به فهرست دوخت. مظفرالدینشاه دستخط عدالتخانه داد. مهاجران به شهر بازگشتند. مردم چراغانی کردند. عینالدوله کمیسیونی از درباریان گذاشت تا عدالتخانه را به ادارهای بیدندان بدل کند. نطق احتشامالسلطنه در همان مجمع، که مشروطه را به نام خواند، در دربار پیچید و کمیسیون را ترساند. وعده ماند و نهاد نیامد.
۲. نامه به شاه، تبعید و بنبست منبر
طباطبایی چون دید دستخط به دیوان نمیرسد، نامه نوشت. متن نامه را در ورقهٔ جدا آوردهایم. جان نامه این است که ظلم حکام اندازه ندارد، دختران قوچان فروخته شدهاند، و تنها مجلس عدالت که شاه و گدا در آن برابر باشند مملکت را از طمع روس و انگلیس نگاه میدارد. عینالدوله نامه را توقیف کرد. همزمان سپهدار تنکابنی حکومت نظامی گذاشت و رشدیه و مجدالاسلام را به کلات فرستاد. ناصرالملک از فرنگ به طباطبایی نامه نوشت که ملت را برای مشروطه ناآماده میبیند. منبر پاسخ این نامهها بود. شیخ محمد واعظ را خواستند بگیرند. مسجد جامع پر شد. سید عبدالحمید تیر خورد. فردای خون، علما به قم رفتند.
۳. زنجیرهٔ پیش از بست: تعرفه، عکس، قوچان، کرمان، قبر، قند
فرمان گمرکی ۲۳ بهمن ۱۲۸۱ بازار را به نوز شناساند. عکس بالماسکه منبر تاسوعا را گرم کرد و خوابید. مکتوب حبلالمتین دختران قوچان را ناموس ملی کرد. فلک مجتهد کرمان دو سید را یکصدا کرد و شیخ فضلالله را جدا. گورستان بانک استقراضی شهر را دو هفته پیش از چوب قند شوراند. راپرت رشدیه علاءالدوله را به فلک تجار خواند تا بازار به علما برگردد. مسجد شاه و چماق امام جمعه همان شب را به خروج ۲۳ آذر رساند. اینها شاخههای جدا نیستند؛ همه به زاویهٔ عبدالعظیم میریزند.
۴. کاغذهای صحن و ابهام فرمان
لوایح ۵ و ۸ دی به بهبهانی و طباطبایی، از شریف کاشانی، رهبران اسمی را تهدید کرد که عرایض خرد بس است. دستخط شاه عدالتخانهٔ دولتی را برای اجرای شرع در همهٔ ولایات خواست و کتابچه را به خود دیوان سپرد. اگر متحصنین مجلس شورای ملی میخواستند، پاسخ ناچار روشن میشد. خواست گنگ، فرمان گنگ آورد. تهدید قتل دو سید از سوی مساوات، و دو عریضهٔ تهدید به کالسکهٔ شاه، نشان داد بست مستعد خون بود ولو در این نوبت خونی نریخت.
۵. از شکست عدالتخانه تا هجرت کبری
کمیسیون نظامنامه و جلسهٔ ۸ اردیبهشت آخرین کوشش درون دربار بود. احتشام گفت امروز به رضا بدهید آنچه را فردا به زور میگیرند. شاه او را به مرز عثمانی فرستاد و خود در ۲۴ اردیبهشت سکته کرد. بست عبدالعظیم اینجا تمام نمیشود. نامه، تبعید، نامهٔ ناصرالملک و شهادت سید عبدالحمید حلقههای همان زنجیرند. هجرت کبری و بست سفارت انگلیس ادامهٔ همین شکست وعده است.
۶. کسروی: همدستی، کوچ یکماهه، هشت خواست
کسروی بست عدالتخانه و هجرت صغری را یک داستان میداند. آغاز را همدستی دو سید میشمارد. طباطبایی گفت:
«اگر جناب آقا سید عبدالله مقصود را تبدیل کنند و غرض شخصی در کار نباشد من همراه خواهم بود.»
بهبهانی پاسخ داد:
«همان آقای طباطبایی با من باشد مرا کافی است، شیخ عبدالنبی که قابل و داخل آدمی نیست. حاجی میرزا ابوطالب هم اگر مخالفت نکند مرا بس است. اما حاجی شیخ فضل الله این ایام گرم عینالدوله است چند روز دیگر او هم مأیوس خواهد شد.»
کسروی کسانی را که مشروطه را به دهان علما میاندازند خوار میشمارد.
کوچندگان را چنین میآورد: بهبهانی، طباطبایی، حاج شیخ مرتضی، صدرالعلماء، سید جمالالدین افجهای، میرزا مصطفی، شیخ محمد صادق کاشانی، شیخ محمد رضای قمی، سپس طلبههای صدر و دارالشفا. دو هزار تن. هزینه با حاج محمدتقی بنکدار و حاج حسن. براون سی هزار تومان؛ چهارصد تومان سالارالدوله به طباطبایی. شیخ مهدی از پدر برید. سفیر عثمانی میانجی هشت خواست شد: گاریچی، حاج میرزا محمدرضا، تولیت خان مروی، عدالتخانه، قانون اسلام، نوز، علاءالدوله، تومانی دهشاهی. عینالدوله گفت بازگشت موقوف به مقدمات دو سه روزه است.
۷. کسروی: زنان، بازگشت ۲۲ دی، زنده باد ملت ایران
شب ۲۰ دی چهار نماینده در خانهٔ صدر ماندند. زنان گرد کالسکه فریاد زدند:
«ما آقایان و پیشوایان دین را میخواهیم... عقد ما را آقایان بستهاند، خانههای ما را آقایان اجاره میدهند... ای شاه مسلمان بفرما رؤسای مسلمانان را احترام کنند... ای پادشاه اسلام اگر وقتی روس و انگلیس با تو طرف شوند شصت کرور ملت ایران، بحکم این آقایان جهاد میکنند...»
شاه گفت علما را تا فردا به شهر آورند وگرنه خود میرود. آدینه ۲۲ دی کالسکهٔ ششاسبه. مردم «زنده باد ملت ایران» گفتند؛ کسروی از تاریخ بیداری این را نخستین بار میداند. شاه در گلستان عدالتخانه را آرزوی خود خواند و از سرای بانک گله کرد. طباطبایی گفت به مشیرالدوله و مشیرالسلطنه نامه نوشته. یک ماه. جزئیات روزشمار در هجرت صغری همان است.
ورقهٔ وابسته
فاجعه اسارت و فروش دختران قوچانفروش دختران قوچان همان فاجعهای است که طباطبایی در نامه به شاه نوشت و در بست عبدالعظیم فریاد عدالتخانه شد.
«دو سال است حاصل خاک آخال و قوچان را ملخ خورده و بین این دو خاک فقط یک کوه بیش نیست... آیا حکومت قوچان شجاعالدوله هم در رفع این بلا کوشید و تخفیفی به قوچانیهای بیچاره داد؟ بلی، اعانه داد که تا قیامت رعیت فراموش نمیکنند... اول مامورین را پراکنده کرد به اطراف جهت اخذ مالیات، به جان زارعینی که دو سال است حاصلشان را ملخ خورده... پنجاه شصت نفر را با گلوله تفنگ کشته و چند نفر هم از ترس خود را به چاه و قنات خرابهها انداخته... مابقی پراگنده هجرت به خاک آخال نمودند و تا به حال به قدر دویست و پنجاه نفر دخترهای عزیز خود را به ترکمانها فروختند از پانزده الی چهل تومان که وجه را جهت مالیات به سرکار شجاعالدوله بدهند.»متن کامل این ورقه
ورقهٔ وابسته
مجمع درباریان و نطق تاریخی احتشامالسلطنه برای مشروطیتکمیسیون درباری عدالتخانه همان وعدهٔ پوچی بود که بست عبدالعظیم گرفت و عینالدوله کشت.
«در آن جلسه حضرت والا صدراعظم همان ورقه سابقالذکر را از جیب خود درآورده و قرائت کردند و سپس مطالبی را به تفصیل بیان داشتند و در خاتمه گفتند: در موقع تحصن علما و بازاریان در زاویه مقدسه حضرت عبدالعظیم ذات مبارک ملوکانه به متحصنین وعده دادند که عدلیه و عدالتخانه به مردم بدهند و اکنون شما که رجال برگزیده و معتمد شاه و دولت هستید به این مجلس دعوت شدهاید تا عقاید و نظرات خودتان را در این زمینه بیان کنید. که آیا چنانچه به علما و تجار و طلاب و غیره وعده شده باید در تشکیل عدالتخانه اقدام کرد؟ و اصولاً تشکیل این عدالتخانه به مصلحت ملک و ملت و شاه و دولت هست یا خیر؟»متن کامل این ورقه
ورقهٔ وابسته
نامه تاریخی سید محمد طباطبایی به مظفرالدینشاه و تبیین مجلس عدالتنامهٔ طباطبایی همان خواست عدالتخانه را از بست به خط خود شاه برد: مجلس عدالت، رفع ظلم حکام، و یاد دختران قوچان.
«فریاد دل وطنپرستان – بعرض اعلحضرت اقدس شهریاری خلدالله سلطانه میرساند چون حضوراً فرمودید هر وقت عرضی دارید بلاواسطه بخود من اظهار دارید باین جهت باین عرایض مصدع خاطر مبارک میشود این ایام طرق را بر دعاگویان سد نمودهاند عرایض دعاگویان را نمیگذارند بحضور مبارک مشرف شود»متن کامل این ورقه
پیامد
بست عبدالعظیم عدالتخانه را بر کاغذ نشاند و در عمل نکشت. نامهٔ طباطبایی به شاه، تبعید، نامهٔ ناصرالملک و شهادت سید عبدالحمید حلقههای همان زنجیرند. هجرت کبری و بست سفارت انگلیس ادامهٔ همین شکست وعده است. کسروی این ماه را با هجرت صغری یکی میداند.
داوری منابع
کسروی آغاز جنبش را آزار بازار و همدستی بهبهانی و طباطبایی میداند.
ناظمالاسلام نامها و درخواستها را جزبهجز نوشته. عدالتخانه در این روایت هنوز مجلس نیست.
دوره
پادشاه
کسان
- سید محمد طباطباییپیشوای روحانی مشروطه در تهران
با بهبهانی به شاه عبدالعظیم رفت و خواست عدالتخانه را بر زبان آورد.
- سید عبدالله بهبهانیپیشوای سیاسیتر روحانیان مشروطهخواه تهران
بست را کشاند و دربار را به گفتگو واداشت.
- عبدالمجید میرزا عینالدولهصدراعظم آغاز جنبش؛ سپس فرماندهٔ سپاه دولتی بر تبریز
صدراعظم بود؛ وعدهٔ شاه را خواباند و آتش را خاموش نکرد.
- مظفرالدینشاهشاه فرمان و قانون اساسی
عدالتخانه را پذیرفت و کوچندگان را بازگرداند؛ عمل نکرد.